شرح دعای سحر /1 فرق میان صفت جلال و جمال
عقل عبارت است از ظهور جمال حق. و شیطان ظهور جلال اوست، و بهشت و مقاماتش ظهور جمال است و بطون جلال؛ و دوزخ و درکاتش به عکس آن است، یعنى ظهور جلال است و بطون جمال.
به گزارش حیات، نوای دعای سحر از به یادماندنی ترین نواهای ماه مبارک رمضان است که خاطره ای مشترک میان نسل های مختلف از سحر های این ماه مبارک محسوب می شود. اگر چه در سال های اخیر با باز شدن پای تلوزیون به سفره های سحر و برنامه های متنوع این نوا مانند گذشته منحصرا سحرهای ماه مبارک را پر نمی کند اما هنوز در آستانه اذان صبح" اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی" روح را نوازش می دهد.با وجود این خاطرات شیرین از این کلمات روح بخش کمتر درباره محتوای عظیم این مناجات زیبا سخن به میان آمده است در حالی که این دعا آن قدر پر مغز و محتوا و دارای لایه های معرفتی است که امام خمینی(ره) برای تبیین این معارف کتابی را با عنوان "شرح دعای سحر" به رشته تحریر در آورده اند که خواهیم کوشید در روزهای ماه مبارک رمضان بخشهایی از شرح دعای سحر را به مرور در اختیار مخاطبان مشرق قرار دهیم؛ باشد که این دعای روح بخش را با معرفت بیشتر به معارف عظیمی که در فرازهای آن مکتوم است هر سحرگاه زمزمه کنیم. التماس دعامِنْ بَهائِکَ بِابْهاهُ وَ کُلُّ بَهائِکَ بَهِىٌّ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُکَ بِبَهائِکَ کُلِّهِکلمه مِنْ بَهائِکَ (از نظر ادبى) متعلق است به ابْهاهُ و آن متعلق است به اسْئَلُکَ یعنى سؤال میکنم از تو به زیباترین زیبایى ات. و همچنین جملات دیگر دعا (16)طریقه سلوک شیخ الانبیاءبدان که اگر کسى با قدم معرفت، سلوک إلى اللّه کند به هدف نهایى خود نخواهد رسید و در احدیّت جمع، مستهلک نخواهد شد و پروردگار خود را به صفت اطلاق مشاهده نخواهد کرد، مگر آنکه در مقام سلوک منزلها، درجهها، مرحلهها و معراجهاى از خلق به سوى حقّ مقید را پشت سر بگذارد و کمکم قید را زایل کند و از نشأهاى به نشأه دیگر و از منزلى به منزل دیگر منتقل شود، تا آنکه به حق مطلق منتهى گردد، چنانکه در کتاب الهى به آن اشاره شده است و نحوه سلوک شیخ الانبیاء حضرت إبراهیم (علیه و علیهم الصلاة و السلام) اینچنین بوده است آنجا که مىفرماید: چون تاریکى شب او را فرا گرفت ستارهاى را دید، گفت همین است پروردگار من (تا آنجا که مىگوید) من روى خود به سوى کسى کردم که آسمانها و زمین را از عدم به وجود آورده است و از بتان کناره گرفتم و اسلام آوردم و من از مشرکان نیستم. و بدین ترتیب آن حضرت به تدریج از ظلمات عالم طبیعت به عالم ربوبیت بالا رفت.در آغاز که ربوبیت نفس طلوع کرد به صورت ستاره زهره تجلى کرد، پس آن حضرت از این مرحله گذشت و افول و غروب آن را مشاهده کرد. پس از این منزل به منزل قلب منتقل شد که ماه قلب از افق وجودش طلوع کرده بود و در آن منزل، ربوبیت قلب را مشاهده نمود. و از این مقام نیز گذشت و ماه افول کرد و به مقام بالاتر که مقام طلوع آفتاب روح بود رسید. و چون نور حق درخشیدن گرفت و آفتاب حقیقى طلوع کرد، ربوبیت روح را نیز نفى کرد و به فاطر روح و خالق آن توجه نمود و از هر اسم و رسم و تعین و نشانى رهایى یافت و بر درگاه رب مطلق بار انداخت.پس گذشتن از منزلهاى حواس و خیالات و تعقلات (و پشت سر نهادن عوالم حس و خیال و عقل) و تجاوز از سراى فریب به سوى هدف آخرین، و متحقق شدن به نفى صفات و رسوم و جهات به تحقق عینى و علمى، امکان ندارد مگر پس از آنکه از مراحل برزخى متوسط، که عبارت است از برزخهاى سافله و عالیه، بگذرد و به عالم آخرت قدم گذاشته و از آنجا به عالم اسماء و صفات وارد شود، و در آن عالم نیز از اسماء و صفاتى که احاطه آنها کمتر است شروع نموده و به اسماء و صفاتى که احاطه بیشتر دارند برسد، و از اسماء و صفات محیطه به عالم الوهیت مطلقة نائل آمده و از آن به جهان احدیت عین جمع، واصل شود و با وصول به این جهان است که همه تجلیات خلقیه و اسمائیه و صفاتیه در آن مستهلک گشته و همه تعینات علمى و عینى در آن فانى خواهد شد. و به این سیر عرفانى اشاره نموده عارف رومى مولوى که مىگوید:از جمادى مردم و نامى شدموز نما مردم ز حیوان سر زدممردم از حیوانى و انسان شدماز چه ترسم کى ز مردن کم شدمباز مىمیرم ز انسان و بشرپس بر آرم با ملایک بال و پربار دیگر از ملک پرّان شومآنچه اندر وهم ناید آن شومپس عدم گردم عدم چون ارغنونگویدم کانّا إلیه راجعونو این است همان ظلومیّتى که در آیه شریفه به آن اشاره شده که همانا انسان، ظلوم و جهول است. و این است مقام اوْ أدْنى آخرین مقامات انسانى؛ بلکه در اینجا دیگر نه مقامى مىماند و نه صاحب مقامى، و این همان مقام هیمان است که بنا به بعضى از احتمالات در آیه شریفه: ن، وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ به آن اشاره شده است.دعاى سالک تابع مشاهدات اوستپس چون سالک به حضرت الهى رسید و با چشم بصیرت (و دیده باطن) حضرت واحدیت را مشاهده کرد و پروردگار متعالش با تجلیات اسمایى و صفاتى از براى او تجلى کرد و متوجه گردید که پارهاى از اسماء محیط است و پارهاى از آنها محاط، و بعضى از آنها فاضل است و بعضى افضل، آنگاه است که با زبانى مناسب با نشأهاش از پروردگار خود سؤال مىکند و با دعایى که لایق آن حضرت است دعا مىکند به خوبترین صفات و زیباترینش و شریفترین آیات و کاملترینش. پس این دعا از لسان حالش به زبان قالش و از باطنش به گفتارش سرایت مىکند و مىگوید: اسْئَلُکَ مِنْ بَهائِکَ بَابْهاهُ و همچنین در دیگر فقرات دعا.و سؤال در حضرت الهى طورى است که با سؤال در حضرت غیب مقیّد فرق دارد، و آن هم با سؤال در شهادت فرق دارد و خواستهها نیز به مناسبت نشأهها با همدیگر تفاوت دارد، چنانکه در جمله اللَّهُمَّ إِنّى اسْئَلُکَ مِنْ مَسائِلِکَ بَاحَبِّها الَیْکَ خواهیم گفت.در کیفیت شهود سالک، ابهى بودن حضرت حق راو چون سالک إلى اللّه از حضرت الهیه گذشت و به حضرت احدیت جمع رسید، در آن حضرت، همه حضرات مستهلکاند و همه تعینات و تکثرات در آن حضرت فانى هستند و مالکیت مطلق در آن مقام متجلى است، چنانکه خداوند مىفرماید: امروز مالکیت به چه کسى اختصاص دارد؟ و چون در چنین روزى نه خلقى وجود دارد و نه امرى و نه اسمى و نه رسمى، لذا در حدیث است که کسى بجز حضرت حق جواب نمىدهد و خود او مىفرماید: مالکیت مخصوص خداى واحد قهار است.و چون چنین است پس در این مقام نه سؤالى هست و نه مسئولى و نه سائلى. و این حالت عبارت است از حالت مستى و بیخودى که از هیمان و دهشت و اضطرابى که از مشاهده ناگهانى جمال محبوب دست مىدهد حاصل مىشود. و چون با توفیقات محبوبش از این وحشت و دهشت رهایى یافت و به صحو بعد المحو رسید امکان تمیز دادن و فرق گذارى براى او دست مىدهد، و چون حالت شهود در او متمکن شده و استقامت و استقرار یافته است و حضرات خمس را محافظت نموده است مشاهده مىکند که صفاتى که در صحو اول مىدید بعضى از آن صفات زیبا و بعضى زیباتر، و بعضى کامل و بعضى کاملتر بود و همه از تجلیات ذات احدى محض، و انوار جمال نور حقیقى مجرد و خالص بود، ولى در این مقام افضلیت و اشرفیتى نمىبیند بلکه مىبیند همگى، شرف و زیبایى و جمال و ضیاء است، پس مىگوید: وَ کُلُّ بَهائِکَ بَهِىٌّ همه زیبایى تو زیباست وَ کُلُّ شَرَفِکَ شَریفٌ همه شرف تو شریف است، و هیچ اشرفیتى در میانه نبوده و همگى، امواج دریاى وجود تو و اشراقات نور ذات تو بود و همه با هم متحد بودهاند و همگى با ذاتاند. پس اثبات تفضیل در صحو اول است و نفى آن در صحو بعد المحو است که همه کثرات را به او ارجاع مىدهد.در تدرج سالک تا مقام مشیّت مطلقهاین که گفتیم، در صورتى است که نظر به تجلیات صفاتیه و اسمائیه باشد و اما اگر منظور، تجلیات خلقى و مظاهر حسنى فعلى حضرت حق باشد پس بالا رفتن تا مقام مشیت مطلقهاى که همه تعینات فعلى در آن مستهلکاند امکان پذیر نیست مگر آنکه از مراتب تعینات یکى پس از دیگرى بالا رود. پس، از عالم طبیعت به عالم مثال و ملکوت عروج نموده و مراتب آن عالم را به تدریج طى مىکند، سپس از عالم ملکوت به عالم ارواح مقدسه بالا مىرود و مراتب آن عالم را طى مىکند و از عالم ارواح به عالم مشیت مطلقه مىرسد، و چون به آنجا رسید مشاهده مىکند که همه وجودات خاصه و تعینات فعلیه، در عین مشیّت مستهلک و فانى است؛ و این است مقام تدلّى که در آیه شریفه: دَنى فَتَدَلّى بدان اشاره شده است.پس کسى که به این مقام رسید و حقیقت ذاتش تدلّى شد دیگر حیثیتى براى او بجز نفس تدلّى باقى نمىماند و ذاتى نماند تا تدلّى بر او عارض شود؛ و این است آن مقام فقر مطلق که مشیت مطلقه است؛ و این است همان مشیت مطلقه که از آن به فیض مقدس و رحمت واسعه و اسم اعظم و ولایت مطلقه محمدیه یا مقام علوى تعبیر مىشود؛ و این است آن لوایى که آدم و هر کس جز اوست در تحت این لواست؛ و به این مقام اشاره فرموده آنجا که فرمود: من پیغمبر بودم در حالى که آدم میان آب و گل بود (و خمیره او سرشته نشده بود) و یا میان روح و جسد بود یعنى نه روحى بود و نه جسدى؛ و این است همان عروة الوثقى (دستاویز محکم) و ریسمانى که میان آسمان الوهیت و زمینهاى خلقى کشیده شده است. و در دعاى ندبه عرض مىکند: کجاست آن باب رحمت خداوندى که از آن در باید وارد شد؟ کجاست آن وجه اللّهى که اولیاء به سوى آن متوجه مىشوند؟ کجاست آن سببى که رابط میان زمین و آسمان است؟ و در کافى از مفضّل نقل مىکند که گفت: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: شما که در اظلّه (پناهگاه و سایه رحمت حق) بودید چگونه بودید؟ فرمود: اى مفضل ما نزد پروردگارمان بودیم و بجز ما هیچ کس در نزد خدا نبود، در سایبانى سبز او را تسبیح مىگفتیم و تقدیسش مىکردیم و به تهلیل و تمجیدش مشغول بودیم، و بجز ما نه فرشته مقربى بود و نه جاندارى؛ تا آنکه خداوند خواست خلقت اشیاء کند پس هر چه خواست از فرشتگان و غیر فرشتگان به هر طور که خواست آفرید، سپس علم اینها را به ما واگذار نمود. و اخبار در این مضمون از طریق اهل بیت علیهم السّلام بسیار است.در وصول سالک به مقام تساوى تجلیاتپس این مقام را شهود کردن یا به آن متحقق شدن کسى را دست ندهد مگر آنکه نردبان تعینات را پله پله بالا رود. و پیش از آنکه سالک به این مقام برسد مشاهده مىکند که بعضى از اسماء الهیه از بعض دیگر خوبتر و زیباتر است، مانند عقول مجرده و فرشتگان مهیمن، پس زیباتر و درخشندهتر و کاملتر را سؤال مىکند. و چون به مقام قرب مطلق رسید و رحمت واسعه و وجود مطلق و ظل منبسط و وجه باقى را که همه وجودها در آن فانى است و همه عوالم از جسمهاى تاریک گرفته تا به ارواح نورانى در آن مستهلکاند، مشاهده کرد مىبیند که نسبت مشیت به همه اینها به طور مساوى است (با همه چیز هست) و به هر سو که رو کنید وجه اللّه در آن سو است (و او با شماست)، و ما به او از شما نزدیکتریم، و ما به شما از رگ گردن نزدیکتریم. و چون چنین دید افضلیت را نفى کرده و مىگوید:همه زیبایى تو زیباست، و همه جمال تو جمیل است. و این دو توجیه که گفته شد در همه فقرات دعا مشترک است، گر چه بعضى از جملات آن با توجیه اول مناسبتر و بعضى دیگر به توجیه دوم لایقتر است.بهاء و نور وجود به نسبت قوت اوستو اما توجیهى که مخصوص این جمله دعاست آن است که بهاء به معناى زیبایى است، و زیبایى عبارت است از وجود. پس هر چه خیر و زیبایى و حسن و سنا هست همه از برکات وجود است و سایه آن است تا آنجا که گفتهاند مسئله اینکه وجود عبارت از خیر و زیبایى است از بدیهیات است. پس وجود، همهاش زیبایى و جمال و نور و روشنى است و هر قدر وجود قوىتر باشد زیبایىاش تمامتر و زیباتر خواهد بود. پس هیولى به واسطه آنکه پستترین مرحله وجود است و فعلیتش ناقص است خانه وحشت و تاریکى است و مرکز شرها و سرچشمه پستى است (18) و مرکزى است که آسیاب نکوهش و کدورت برگرد آن مىچرخد.هیولى به واسطه نقصان وجودش و ضعف نورانیتش همانند زن زشترویى است که نمىخواهد قباحت و زشتى او بر دیگران آشکار شود چنانکه شیخ فرموده: و دنیا را به خاطر آنکه در صفّ نعال وجود و آخرین مرحله تنزل آن قرار گرفته اسفل السافلین خوانند هر چند به نظر اهل دنیا بسیار زیبا و در کامشان شیرین است، زیرا هر حزبى به آنچه در نزد آنهاست شادمانند ولى هنگامى که سلطان آخرت ظهور کرد و حجابها از چشم دل برداشته شد و حقیقت مکشوف گردید و چشمها از خواب غفلت بیدار گشت و جانها از گورستان جهالت برخاست، آن وقت است که حال دنیا و مرجع و مآل آن شناخته گردد و پرده از روى پستىها و زشتىها و وحشت آن برداشته شود، که روایت شده از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم: برخى از مردم با صورتهایى محشور مىشوند که میمونها و خوکها از آنان زیباتر باشند.و همین کمال حیوانى و خیر بهیمى و درندگى نیز از برکات وجود و خیرات او و نور و زیبایى اوست.وجود، هر چه خالصتر، زیباتر استپس هر اندازه که وجود از شائبه عدم و نیستىها به در آید و از اختلاط به جهل و ظلمت خالص گردد به مقدار خلوصش زیبا و دلپسند خواهد بود، و از این روست که عالم مثال از عالم ظلمات طبیعت زیباتر است، و عالم روحانیات و مقربین و مجردات، از آن دو عالم طبیعت و مثال زیباتر است، و عالم ربوبى از همه این عوالم زیباتر است، زیرا که هیچ شائبه نقص در آن نیست و از مخلوط شدن به عدمها و نیستها مقدس و از ماهیت و لواحق آن منزه است، بل هر چه زیبایى و جمال و نور هست، همه از اوست و نزد اوست و او همه زیبایى است و همهاش زیبایى است.سید محقق داماد (قدس سره) در قبسات بنابر آنچه از او نقل شده، مىگوید: و خداى تعالى همه وجود است و همهاش وجود است و همه زیبایى و کمال است و همهاش زیبایى و کمال است و جز او به طور عموم، پرتو نور او و تراوشهاى وجود او و سایههاى ذات اویند.هر چه جمال و کمال است تعلق به حق تعالى داردپس خداى تعالى حقیقت زیبایى است بدون آنکه شائبه ظلمتى در او باشد، و کمال است بىآنکه غبار نقصى بر چهرهاش باشد، و روشنایى است بىآنکه آمیخته به کدورتى باشد، زیرا او وجودى است بدون نیستى، و انّیّتى است بدون ماهیت. و جهان هستى به آن اعتبار که وابسته به اوست و نسبت به او دارد و سایهاى است از او که بر هیکلهاى ظلمانى افتاده و رحمت واسعه بر زمین هیولى است، زیباست و نور است و اشراق و ظهور اوست. بگو هر چیزى طبق آنچه او را ماند رفتار مىکند، و سایه نور هم نور است، مگر نمىبینى که پروردگارت چگونه سایه را گسترده است! و اما جهان به اعتبار خودش (بدون انتساب به او) هلاکت است و تاریکى و وحشت و نفرت، همه اشیاء در هلاکتاند مگر وجه او. پس آن وجهى که پس از استهلاک تعینها و فانى شدن ماهیات باقى مىماند همان جهت و ربط وجوبى است که در او بود ولى استقلال در تقوّم و تحقق نداشت و مستقلا هیچ حکمى نداشت. پس اشیاء از این نظر عبارت از اوست، که از پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده که فرمود: اگر به زمین پایینتر فرود شوید هر آینه بر خدا فرود خواهید آمد.پس اوست هویت مطلقه و زیبایى تمام؛ و براى غیر او هیچ هویت و زیبایى نیست، و جهان از جهتى که غیر اوست نه زیبایى دارد و نه هویت و نه وجود و نه حقیقت، بلکه خیال اندر خیال است. و کلى طبیعى هم در خارج وجود ندارد، و وقتى وجود نداشته باشد چگونه زیبایى و نور و شرف و ظهور خواهد داشت؟ بلکه همگى نقصان است و قصور است و هلاکت و بىنامى و بىنشانى.روشنگرى در فرق میان بهاء و جمالبرخى از صفات الهى را بر دیگر صفات، احاطه تام هست، مانند ائمه سبعه (19). و برخى از آنها اینچنین نیست گرچه هم محیط است و هم محاط. و با توجه به این نکته مىتوان فرق میان صفت بهاء و صفت جمال را به دست آورد، به این معنى که بهاء عبارت است از نور و تابش و روشنى که جهت بروز و ظهور در آن ملاحظه گردیده و مأخوذ شده باشد؛ بر خلاف جمال که جهت ظهور در آن ملاحظه نشده است. بنابراین، صفات ثبوتیه همگى جمال است، ولى همگى بهاء نیست، بلکه برخى از آنها بهاء است.و بهىّ (به معناى زیبا)، به اعتبارى از اسماء ذات است و به اعتبار دیگر از اسماء صفات است و به اعتبار سوم از اسماء افعال است، گر چه به اسم صفت و اسم فعل بودن بیشتر شبیه است تا اسم ذات. و نام جمیل (زیبا) به یک توجیه اسم ذات است و به توجیه دیگر اسم صفت، ولى از اسماء افعال نیست، گر چه به اسم صفت بودن شبیهتر و مناسبتر است. و در شرح جمله اللّهُمَّ انّى اسْئَلُکَ مِنْ قَوْلِکَ بِارْضاهُ، بیانى إن شاء اللّه خواهیم داشت که براى این مقام نیز مفید است.معناى عرفانى حروفیکى از بزرگان مشایخ از اهل سیر و معرفت (رضوان اللّه علیه) (20)در کتابش اسرار الصلوة در تفسیر بسم اللّه الرّحمن الرّحیم به حسب اسرار حروف، پس از آنکه روایاتى از کافى و توحید و معانى از عیاشى از امام صادق علیه السّلام نقل مىکند که فرموده است: باء به معناى بهاء خدا است، و سین به معناى سناى خداست، و میم به معناى مجد خداست و قمى از حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت رضا علیهم السّلام نیز مانند آن را نقل مىکند ولى در آن روایت به جاى مجد خدا، ملک خدا است، مىگوید: من مىگویم: از این روایات و دیگر روایات که در ابواب مختلف رسیده است معلوم مىشود که عالم حروف، خود عالمى است در مقابل همه عوالم، و ترتیب آن عالم نیز با ترتیب حروف مطابق است. پس الف گویى بر واجب الوجود دلالت دارد و باء به مخلوق اول که عقل اول و نور اول است که بعینه نور پیغمبر ما صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است و از این روست که از آن به بهاء اللّه تعبیر شده است، زیرا بهاء به معناى زیبایى و جمال است و مخلوق نخستین عبارت است از ظهور جمال حق، بلکه اگر در معناى بهاء دقت بیشترى شود معلوم گردد که بهاء عبارت است از نور با هیبت و وقار، و این معنى مساوى است با معنایى که جامع میان جمال و جلال باشد.پایان آنچه مىخواستیم از کلام ایشان نقل کنیم مقامش بالاتر باد.فرق میان صفت جلال و جمالمن مىگویم: صفاتى که متقابلند چون همگى در عین وجود (و مبدأ هستى) به طور بساطت مجتمعاند و آنجا از تکثر منزهند لذا همگى صفات در یکدیگر منطوى است و در هر صفت جمال، صفت جلال است و در هر صفت جلال، صفت جمال است. فقط فرقى که دارند آن است که برخى از صفات، ظهور جمال است و باطنش جلال است و برخى به عکس یعنى ظهور جلال است و باطنش جمال است (و میزان در صفت جلال یا جمال بودن مرتبه ظهور آن است). پس هر صفتى که جمال در آن ظهور داشته باشد آن را صفت جمال گویند، و هر صفتى که جلال در آن ظهور یابد صفت جلالش خوانند. و بهاء گرچه نور با هیبت و وقار است و جامع میان جلال و جمال است، لکن هیبت در آن در مرتبه باطن است و نور در مرتبه ظاهر و بنابراین، بهاء از صفات جمالى است که باطنش جلال است. و چون جمال از متعلقات لطف است بدون آنکه ظهور و یا عدم ظهور در آن اعتبار و ملحوظ شود لذا بهاء در حیطه آن قرار گرفته و لطف، محیط بر آن است. و آنچه گفته شد در مرتبه فعل و تجلى عینى، قدم به قدم جارى است. پس بهاء عبارت است از ظهور جمال حق، و جلال در آن مختفى است. و عقل عبارت است از ظهور جمال حق. و شیطان ظهور جلال اوست، و بهشت و مقاماتش ظهور جمال است و بطون جلال؛ و دوزخ و درکاتش به عکس آن است، یعنى ظهور جلال است و بطون جمال.اتحاد عقل و مشیتسؤال: مگر نه این است که در پارهاى از اخبار از طریق اهل بیت اطهار (صلوات اللّه علیهم) رسیده است که ظهور وجود به وسیله باء شد، و به وسیله نقطهاى که در زیر باء است عابد از معبود تمیز داده شد؟ و ظهور وجود به وسیله مشیت بود، زیرا مشیت است که حق مخلوق به است و در بعضى از اخبار است که خداوند همه چیز را با مشیت آفرید و مشیت را به وسیله خود مشیت آفرید؟ بنابراین باء را که بهاء است عبارت از عالم عقل دانستن چگونه قابل توجیه است؟جواب: این هم به یک توجیه درست است، زیرا که عقل به یک توجیه همان مقام مشیت است، زیرا ظهور آن است و مقام اجمال عوالم است، و در محلش به تحقیق پیوسته است که شیئیت شىء با تمام شدن صورت او و کامل شدن اوست.